X
تبلیغات
يكي بود و يكي نبود
يكي بود و يكي نبود

همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده ی عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد !!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 15:20 توسط الهام|

نمی دونم دیشب بود یا پری شب...

شاید هم قبل تر بود...

اما شب بود...تاریک...سیاه....بدون ستاره...

دلم گرفته بود...نمی دونم وقتی یادش میفتم دلم می گیره یا وقتی دلم می گیره یادش میفتم...نه یاد اون نبود...یاد خودم بود...یاد اشکام...یاد هق هق هام...یاد....

بی خیال...

حافظ رو باز کردم...

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

                                                   رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود

چند ماه پیش یکی بهم اس میداد...از طرز نوشتنش فهمیدم خودشه...با یه خط دیگه زنگ زدم...یه دختری برداشت...گفت من زنشم...عقد کردیم....چند ماهه....هیچ حسی نداشتم...نه چرا ...خوشحال شدم....یه سند دیگه بر بی معرفتیش...

اون شب که نمی دونم کدوم شب بود اس دادم به همون دختره و بهش گفتم به سعید بگو حافظ رو باز کردم این شعر اومد...اس رفت...اما من تازه به خودم اومدم که چیکار کردم...پشیمون شدم...

فردای اون شب اس اومد از اون دختر:

ببینید خانوم نسبتا محترم قبلا به عنوان یه همجنس محترمانه گفتم که من زن سعیدم...من و اون خیلی عاشق همیم...دیشب هم اس ام است رو نشون سعید دادم گفت هر کسی ارزش جواب دادن نداره...ولش کن...

از صورتم آتیش زد بیرون...نه از عصبانیت...نه از حسادت....نمی دونمم از چی...شاید از حماقت...

تو دلم گفتم یه روزم به من می گفت عاشقمه...تا پای جون باهامه...حرف از دوست دختر قبلیش می شد بهم می گفت در مورد اون حرف نزن اون یه عوضی بود اما تو دنیامی...چشمات یه دنیاست...به منم خیلی چیزا گفت...

دلم براش سوخت...من آخر راهیم که اون شاید وسط هاشه....

اس دادم :

فقط امیدوارم یه روزی حال منو نداشته باشی...بای

اس داد نترس ما خیلی عاشق همیم...

لبخند تلخی رو لبام نشست...دلم از دختره هم شکست....

دلم گرفته...این روزا خیلی دلم به حال خودم می سوزه....دلم فقط به عدالت خدا خوشه...می دونم...می دونم....

می دونم بالاخره کار خودش رو می کنه...

خدایا هوای دل شکسته ی من رو هم داشته باش...تو از همه ...حتی از خودم به روزایی که گذروندم اگاهی...به بلاهایی که سرم اومد...به تعداد شکسته شدن دلم آگاهی...می دونی چی به سرم اومد....

یه وقت یادت نره در تمام این مدت دلم به امید مهربونی تو تپید...

خدایا یه وقت از یادت نرم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 23:58 توسط الهام|

دوستت دارم هایت را

باور می کنم...

درست مثل امضای آخر نامه هایت

که می گویی خون است

ولی طعم آب انار می دهد!!!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 13:7 توسط الهام|

نمی دونم این چندمین وبیه که دارم درست می کنم...اصلا کار درستی می کنم یا نه!بدترین اتفاقای زندگیم به خاطر این وب بود!!!دقیقا تو همه ی اون مواردم مثل امشب یه همچین اتفاقی افتاده بود و من دیگه داشتم منفجر می شدم و مونده بودم با کی حرف بزنم که دوباره شیطون در گوشم گفت : "وب" خدایا خودت این دفعه رو بخیر کن...خودت دیشب بهم گفتی

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

                                                     جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

 

پس حالمو می دونی...این دفعه دیگه نذار بدبخت شم...

حالم اصلا خوش نیست...موقع امتحاناست و منم تو طول ترم لای هیچ کتابی رو وا نکردم...!!شانس بیارم این ترم درسی رو نیفتم!

خب من الهامم...اومدم اینجا که مثل همیشه دلتنگی هامو بنویسم...البته شیطونیامم زیاده

اسم وب...فضای غم انگیزش...آهنگش همشون حکایت از یکی بود ها و یکی نبودهای روزگار داره که یه حکایت قدیمیه...حکایت زندگیه منم هست...گرچه مال من نبودش یه رحمت بود از طرف خدا ولی این روزها خیلی دلتنگم...نه برای نبودنش...برای دل خودم...واسه گریه هام...واسه چشمایی که مدام غرق اشک بود و دلی که مثل یه ماهی از تنگ بیرون افتاده نفس نفس می زد...روزای تلخمو فراموش کردم اما همیشه یه درد کهنه باهامه...حافظ بهم گفته:

گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

                                                       گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور اید

البته فضای وبم همیشه انقدر غمناک نیست...دلم چند وقتیه گرفته...خوب بشم خیلی شیطون میشم

خب با نام و یاد خدا شروع می کنم...امیدوارم این دفعه اتفاقی نیفته

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 0:49 توسط الهام|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


ساخت كد صوتی آنلاين